سال ها پیش،پسربچه فقیری مجبور بود زودتر از همه هم کلاسی هایش به مدرسه برود و بخاری را روشن کند تا کلاس گرم شود.
یک روز،وقتی بچه ها به مدرسه رسیدند،دیدند مدرسه در شعله های آتش می سوزد.
پس از تلاش های زیاد،آتش خاموش شد و بچه ها،بدن نیمه جان هم کلاسی فقیر خود را در کلاسشان پیدا کردند.
کودکان،سریعا بدن هم کلاسی خود را به بیمارستان رساندند و در این بین،به خانواده پسرک هم اطلاع دادند.
شعله های آتش،بدن پسرک را بلعیده بود و امیدی به زنده ماندن پسرک نبود.
پس از یک هفته،در کمال تعجب پزشکان،پسرک چشم باز کرد.بدون شک،این یک معجزه بود اما خبر ناراحت کننده ای در راه بود؛پسرک دیگر نمی توانست راه برود و باید تا آخر عمرش از ویلچر استفاده می کرد.امیدی به پاهای پسرک نبود اما او عمیقا دوست داشت دوباره روی پاهایش بایستد.
روزی از روزها که پسرک روی ویلچر نشسته بود،تصمیم گرفت تلاش کند و راه برود.خودش را از روی ویلچر پایین انداخت و با زحمت بسیار،خودش را به نرده های سفید کنار خانه شان رساند.
این کار هر روزش شده بود.آنقدر این کار راه انجام داد تا اینکه پس از مدتی جای پاهایش روی چمن های حیاط مانده بود و مسیرش،کاملا مشخص بود.
پس از یک سال،در کمال تعجب پزشکان متخصص،پسرک دوباره سر پا ایستاد.فقط دوسال بعد،به راحتی راه می رفت و بعد هم شروع به دویدن کرد.
این گوشه از زندگی گلن گانینگهام،رکورددار دوی سرعت است.

 

اگر دنبال کار اینترنتی بدون سرمایه هستی پیشنهاد میکنم حتما از لینک زیر دیدن کن :

www.onexiran.com